داستان و موسیقی

داستان و موسیقی

در این وبلاگ داستان های کوتاهی در مورد موسیقی نوشته میشود

...

1:22 AM روز ۱۳۸۸ اول تير؛ نوشته شده توسط: ashoo

....

زمانی چون بلبلان صحرا با موسیقی  و لطلفت خود غوغا میکردی....چه شده است که چون سنگ بیابان ساکت و سخت شده ای؟

-زمانی انسانیت و عشق و راستی بر مردم حاکم بود و من با موسیقی از این انسانیت و عشق و راستی تشکر میکردم و مدحش رامیگفتم.اما اکنون نه انسانیت هست و نه عشق و نه راستی و حتی خون مردم هم ارزشش به اندازه ادرار گوسفند هم نیست حال چون سنگ میکوبم بر دهان این استبداد انسانیت کش حاکم...

.......

ارسال شده در: , ارسال نظر



خوشا به حال لک لک ها که عشقشون قاف نداره......

5:15 PM روز ۱۳۸۷ بيست و ششم آذر؛ نوشته شده توسط: ashoo

خوشا به حال لک لک ها که عشقشون قاف نداره......

حسین پناهی زمانی این را گفت که معنی عشق  در بین مردمان دنیا کمرنگ شده بود و جای اون را پول و شهوت و زیبایی ظاهری گرفته بود.از مرگ حسین زمان زیادی نمیگذره.اما در همین زمان کم هم عشق به اندازه 100 سال یا شاید بیشتر تغییر کرده.حسین پناهی عزیزم.استاد گل من دارم برات اشک میریزم که چه خوب گفتی و چه خوب فهمیدی....!

اگر الان بودی چه میگفتی؟ حتما میگفتی خوشا به حال لک لک ها که عشقشون ع نداره و عاریه نیست،شین نداره و شهوت نیست و قاف نداره....و یا شاید هیچ نمیگفتی و سکوت اختیار میکردی تا سکوتت بغض دردت رو بشکنه.گذشت زمانی که مردم برای عشقشون اشک میریختند.گذشتند مردمانی که عاشق بودند . گذشتند و گذشتند تا به اینجا رسید...

این ها افکاری بود که در جمعه ای سرد و پائیزی و به قول فرهاد مهراد، خاکستری از ذهن بیمارش میگذشت.خودش نمیگفت که ذهنش بیمار است بلکه اطرافیانش میگفتند.کی اهمیت میده دیگران چی میگن؟اصلا کی میفهمه که چی داره میگه؟همه فقط حرف میزنن و  اونایی هم که میفهمن چی میگن باز فقط میگن و بعد از گفتن فراموش میکنن چی گفتن و یا اصلا برای کی دارن میگن.

سازش رو برداشته بود، سه تاری ارزان قیمت که به زور پول خریدش رو جور کرده بود ومشغول نواختن بود.و به این چیز ها فکر میکرد و ریز ریز اشک میریخت....نه به نتهایی که میزد فکر میکرد و نه به تکیه و ریز و تکنیک های دیگه ای که روی این ساز دل خسته اجرا میکرد.به میرزا عبدالله و ردیفش هم فکر نمیکرد!.فقط می نواخت.و جمله جمله افکارش رو به سازش انتقال میداد و اینبار جور دیگه افکارش رو از زبان سه تارش گوش میداد و فقط به سخنان سازش گوش میداد که چقدر به افکار و حرفهای دل او شبیه بود!!

پیش خودش فکر میکرد که در زمان های گذشته هم مردمان اینچنین با سازشون حرف میزدند؟و دوباره سازش با صدایی خسته جواب او را میداد!آری به راستی اینچنین بود.مردمانی دل خسته و عاشق که عشق را به معنی واقعی فهمیده بودند و برای این عشق ها اشک ها ریخته بوند و خون دل ها خورده بودند.این ملودی های زیبا و روح نواز را اینچنین ساخته بودند.و با سازشون درد دل کرده بودند و ساز هم راز دل انها را در دل خود سالهای سال محفوظ نگه داشته و با زبانی که مخصوص اهل دل هست تا امروز نگه داشته.زبانی که فقط عاشقان حقیقی قادر به درکش هستند.بقیه فقط میشنوند و از روی عادت یا سرشون رو تکان میدهند و یا اصلا گوش نمیدن و تظاهر به شنیدن میکنن!!!!

هیچ وقت نفهمیدم اون روز و اون شب چرا انقدر دل شکسته بود،چرا انقدر غمگین بود،چرا افسرده بود و چرا....اما فهمیدم که در این دنیا احساس غربت میکند!!!سازش رو کناری گذاشته بود.به روبرو خیره شده بود،روبروی او دیواری بود به رنگ سفید که پر از لکه های سیاه و خاکستری بود که در اثر زخمی شدن رنگ دیوار به وجود آمده بود.شاید به زجری که دیوار در زمان زخمی شدن کشیده فکر میکرد و داشت با این لکه ها که هر کدام قصه ای در پشت خود داشتند هم دردی میکرد!!!!!در هر صورت به این لکه ها خیره شده بود و لب خندی از یک شادی قدیمی و در عین حال خشک و زهر آلود بر لبانش نقش بسته بود و نگاهی پر از یأس و نا امیدی و غم را  در چشمانش به نمایش گذاشته بود.از جا برخواست و مدادی از روی میزی کوتاه که در کنار صندلی قرار داشت برداشت و با عجله به سمت دیوار رفت.ابتدا فکر کردم شاید میخواد زخمی دیگر بر قلب دیوار به وجود اورد.اما او شروع به وصل کردن آن نقطه های سیاه و خاکستری به هم کرد.با خنده و چشمی اشک آلود به عقب برگشت مثل اینکه دنبال کسی میگشت به اطراف نگاهی کرد و چون خودش رو تنها یافت به وصل کردن نقطه ها ادامه داد و با صدایی بلند تر به گریه پرداخت.بعد از اتمام این کار شکلی جالب روی دیوار نقش بست.شکل قلبی که انتهای نوک تیز آن به گلی تبدیل میشد.عقب آمد و روی صندلی روبروی دیوار نشست.سیگاری روشن کرد و به این نقاشی عجیب که گویا میخواسته مانند رازی در دل زخمی دیوار نگاه دارد خیره شد.اما حالا این راز را آشکار کرده بود و این کار لذتی همراه با حرصی عجیب برای او آفریده بود.به سیگارش پک میزد و همچنان نگاه میکرد.دود سیگارش انگار که دارد تانگو میرقصد به هوا میرفت و نا پدید میشد.افکار او هم همیطور بود به وجود می امد مدتی باقی میماند و بعد ناپدید میشد و افکاری تازه جایگزین میشد!!!! سیگارش را خاموش کرد.سه تارش را برداشت اندکی ماهور نواخت و بعد از خانه به بیرون رفت،وقتی بازگشت سطل رنگ و قلم مو و دیگر ابزار نقاشی به همراه داشت  شاید میخواست از دیوار دلجویی کند و زخم هایی را که زمانی در قلبش به وجود اورده ترمیم کند.جای زخم اگر هم از بین برود آثارش همیشه باقی خواهد ماند و او این را خوب میدانست!اما شاید میخواست خودش را راضی کند.و شاید هم دلش برای دیوار نسوخته بود و میخواست آثار عشقی قدیمی را از بین ببرد.من هیچ گاه دلیلش را نفهمیدم.ولی فهمیدم در هر صورت میخواهد خاطره ای قدیمی را از بین ببرد!!!

و من نفهمیدم که چرا........

چند هفته بعد زمانی که در پارکی مشغول مطالعه داستانی از داستایوسکی بودم او را در پارک دیدم که دست در دست معشوقه اش داشت و بسیار خوشحال و خندان داشتند با تکه ای چوب دیوار پارک را زخمی میکردند!!!!!! و از این زخمی شدن و زجر کشیدن دیوار خوشحالی میکردند!!!!!

من هیچ آثاری از آن غم و اندوه گذشته در او ندیدم و بی اختیار به یاد دود سیگار و رقص تانگو مانندش افتادم که چطور ناپدید میشد و دودی تازه جایگزینش میشد افتادم!!!!!

ارسال شده در: , نظرات (6)



افسانه اورفئوس و اریدیسه

12:00 AM روز ۱۳۸۷ هفتم شهريور؛ نوشته شده توسط: ashoo

در زمان های بسیار کهن خدایان موسیقیدانان و نغمه سرایان تمام هستی بودند.فلوت را آتنا ابداع کرد ولی هیچ گاه آن را ننواخت و شهرتی در موسیقی بدست نیاورد.چنگ را هرمس ساخت و آن را به آپلو هدیه کرد تا آن را بنوازد.وقتی چنگ را در کوه المپ نواخت صدای آن به حدی زیبا و دلنشین  بود که تمام خدایان از خود بی خود شدند و به او تحسین گفتند.سپس هرمس نی چوپانی را ساخت و آن را نواخت که صدای آن همچون صدای بلبلان در بهاری دل انگیز بود.موسز ها آلات موسیقی نداشتند ولی از صدایی بسیار زیبا برخوردار بودند.

بعد از مدتی انسانها نیز هنر موسیقی را از خدایان فرا گرفتند که چند تن از آن ها در نوازندگی و خوانندگی مانند خدایان و نوازندگان آسمانی بودند.بزرگترین و مشهور ترین این انسانها اورفئوس نام داشت که از طرف مادر خود والاتر از انسانها بود و به آسمانیها وصل میشد.او پسر یکی از موسز ها و شاهزاده ای اهل تراس بود.از مادر خود استعداد موسیقی را به ارث برده بود و در تراس استعدادش شکوفا شد.مردم تراس بیش تر از هر جای دیگر یونان به هنر موسیقی احترام می گذاشتند و موسیقی را خیلی دوست می داشتند.اورفئوس غیر از خدایان رقیب دیگری در موسیقی و خوانندگی نداشت.بسیاری از مردم به خاطر قدرت او در موسیقی او را یکی از خدایان میدانستند.هیچ کس و هیچ چیز در این دنیا نمیتوانست در مقابل موسیقی او پایداری کند.هر چیزی چه جاندار چه بی جان به شنیدن نوای ساز او به دنبالش راه می افتاد.او صخره ها و کوه ها را جابجا میکرد,مسیر رودخانه ها را نغییر میداد و...

از زندگی پیش از ازدواج اورفئوس  داستانها و حکایت های زیادی نقل نشده اما از زندگی بعد از ازدواج و از ازدواج بد فرجامش که شهرتی بسیار بیشتر از شهرتش در نوازندگی برایش ارمغان آورد داستانهای زیادی نقل شده.

نقل شده او بهمراه گروه جانسون بر کشتی آرگو نشست و به سفری رفت.او  هنگامی که قهرمانان خسته میشدند و یا پارو زنان قدرت خود را از دست میدادند و پارو زدن دشوار میشد شروع به نواختن چنگ میکرد و خستگی را از تن همه بیرون میکرد و قدرتی دو چندان به آنها میبخشید.به گونه ای که پارو زنان پارو ها را هماهنگ با نوای ساز او و با قدرت بر دل دریا فرو میکردند.و یا در مواقع جنگ و درگیری چنان ساز می نواخت که شرور ترین و تند خو ترین انسانها نیز آرام میشدند و خشم و ستیزه جویی را از یاد میبردند.او با نوای ساز خود پهلوانان زیادی را نجات داد.او مسیر کشتی را با نوای سازش تغییر میداد تا از مسیر جزیره سیرن ها دور شوند.اگر اورفئوس در کشتی آرگو نبود سرنشینان کشتی آرگو در دام آواز مرگ آفرین سیرن ها ی پست می افتادند و جز اجسادشان چیز دیگری از آنان به جا نمیماند.

اورفئوس عاشق دوشیزه ای زیبا به نا اوریدیسه میشود و با او ازدواج میکند اما چگونگی آشنایی او با این دوشیزه زیبا مشخص نیست.هیچ دختری توان پایداری در برابر نوای سحر انگیز سازش را نداشت ولی او همیشه به اوریدیسه وفادار ماند و عشق او به اوریدیسه بود که برای او شهرتی فراوان آورد هر چند دوران زندگی مشترک انها بسیار کوتاه بود.درست چندی بعد از مراسم ازدواج ,عروس و گروهی از ندیمانش در حال قدم زدن در چمن زاری بودند که ناگهان یک مار افعی پای اوریدیسه را میگذد و او را میکشد.

اورفئوس  از این اتفاق بسیار درد مند شد و توان تحمل این اندوه بزرگ را نداشت. سرانجام تصمیم گرفت به دنیای مردگان برود و تلاش کند تا اوریدیسه را دوباره به زمین باز گرداند.او با خود گفت با نوای سازم فرمانروای مردگان را افسون میکنم و با آوازهایم دل آنها را به رحم می آورم و اوریدیسه را  باز خواهم گرداند.

شجاعت و دلاوری های او برای زندگی دوباره بخشیدن به همسرش مثال نزدنی است.او به دنیای هراس انگیز و وحشتناک و پر خطر مردگان سفر کرد.وقتی به دنیای مردگان رسید شروع به نواختن چنگش کرد و با نوای جادویی ساز او تمام هیولاها و جنجال های ان سرزمین پایان یافت و سکوت و خاموشی سر تا سر دنیای مردگان را فرا گرفت.

سربروس سگ پاسدار و نگهبان ان دنیا دست از نگهبانی کشید و چرخ ایکسیوس نیز از حرکت ایستاد{ایکسیوس از پادشاهان تسالی بود.او یک بار  قصد تجاوز به همسر زئوس را داشت که زئوس متوجه شد و از او خشمگین شد سپس او را به چرخی آتشین بست که همیشه در حال گردش بود.}و تمام ترس ها و وحشت های این سرزمین پایان یافت.سپس هادس فرمانروای دنیای مردگان به همراه ملکه پرسفونه نزد اورفئوس رفتند تا به سخنان او گوش دهند و اورفئوس با آواز خود گفت:

ای خدایانی که بر دنیای تاریک و خاموش مردگان فرمان میرانید

تمام انسان ها روزی به نزد شما میآیند

تمام زیبایان روزی به سوی شما می آیند

شما زندگی را به انسانها وام میدهید و سر انجام آن را پس میگیرید

ما زمان کوتاهی در دنیا زندگی میکنیم

اما بعد از زندگی تا ابد به دنیای شما تعلق داریم

من کسی را می جویم که خیلی زود به سوی شما امده

برای تحمل این ضایعه خیلی کوشش کردم اما نتوانستم

عشق خدای توانایی است,ای شهریار تو میدانی

پس زندگی دوباره به اوریدیسه ببخش

فقط تو میتوانی زندگی را دوباره به او وام دهی

و پس از این که پیمانه عمرش تمام شد به سوی تو باز خواهد گشت.

...

هیچ کس نتوانست در مقابل نوای افسون گر اورفئوس توان بیاورد.همه تحت تاثیر قرار گرفتند.

اشکهای آهنین  هادس بر گونه هایش میچکید.و تصمیم گرفت عشق او را به او بدهد.

هادس و ملکه, اوریدیسه را فرا خواندند و او را به اورفئوس دادند,اما شرطی گذاشتند: که اوریدیسه پشت اورفئوس بیاید و اورفئوس حق ندارد به عقب برگردد و به او نگاه کند تا زمانی که کاملا از دنیای مردگان خارج شوند.اورفئوس پذیرفت و به راه افتاد و همسرش هم به دنبال او به راه افتاد.آنها از دروازه بزرگ هادس گذشتند و  مسیر خروج به دنیای زندگان را پیش گرفتند.

اورفئوس میدانست که همسرش پیوسته پشت او می آید اما در دل آرزو میکرد کاش میتوانست فقط یک نگاه کوتاه به او بیندازد.

انها به جایی رسیدند که کم کم داشت روشن میشد و تاریکی دنیای مردگان در حال نابود شدن بود.آری انها به دنیای زندگان نزدیک میشدند و اورفئوس شادمانه پا به دنیا گذاشت و با عجله به عقب بازگشت تا اوریدیسه را ببیند اما هنوز برای این کار زود بود چون اوریدیسه هنوز در دنیای مردگان بود و کاملا به دنیای زندگان وارد نشده بود او را در هوای نیمه روش دید و دست دراز کرد تا او را بگیرد اما اوریدیسه نا گهان ناپدید شد و فقط صدای کوتاه خدا حافظ او را شنید.اورفئوس به شرط عمل نکرد.

اورفئوس با نا امیدی کوشید تا نزد اوریدیسه باز گردد اما به او اجازه ورود ندادند .و او مجبور شد تنها به دنیا باز گردد. از آن به بعد از همنشینی با انسانها دوری جست و سر به بیابانها و جنگلهای خلوت و خاموش گذاشت و به جز چنگش هیچ آرامش خاطر دیگری نداشت و پیوسته چنگ مینواخت و طبیعت که تنها همنشین او بود از نوای چنگش شاد میشد.

سپس گروهی از وحشی ها او را گرفتند و او را کشتند و سر او را به دریا انداختند.سر او به دهانه رودخانه رسید و موسز ها آن را یافتند و سر او را در محراب جزیره دفن کردند و و دیگر اعضای بدنش را گرد آوردند و در مقبره ای در کوه المپ دفن کردند و از ان به بعد بلبل های آن منطقه دل انگیز تر و زیبا تر از بلبل های دیگر مناطق میخوانند.

و اورفئوس پس از مرگ دوباره به عشق خود رسید.

{این افسانه استخراج آزاد از اصل افسانه است.}


ارسال شده در: , نظرات (8)



ساکسیفون زن

12:00 AM روز ۱۳۸۷ هفدهم مرداد؛ نوشته شده توسط: ashoo

                        ساکسوفون زن

سکوت.....در شبی که بارانی سرد و خیس میبارید. نمیشود گفت غمناک اما همیشه در جاهای سرد و خیس احساس غمی عمیق میکنم شاید هم غمی فلسفی.مخصوصا اگر تاریکی و سکوتی وصف نشدنی نیز حکمفرما باشد. آهسته راه میرفتم به سنگ فرش خیابان نگاه میکردم که قطرات بلوری باران رو در خود میبلعید خیابان  تشنه بود ,تشنه آبی گوارا من هم تشنه ام تشنه صدایی دلنشین.از این همه صداهای نا هنجار زندگی مدرن شهری خسته ام دیگر طبیعت هم انگار اعتصاب کرده دیگر صدای آواز های مستانه پرندگان نمیاد دیگه صدای رودخانه نیست صدای شبانه جیر جیرک ها که من در کودکی به دنبال صاحب صدای جیر جیر آنها میگشتم.آری به راستی طبیعت مرده نه شاید بهتر باشد بگویم طبیعت کوچ کرده و برای ملاقات با طبیعت باید فرسنگ ها راه بریم تا به آن برسیم اما هر چی میگذرد دور تر میشود زیرا هر جا که میرود باز هم فراریش میدهیم.به دنبال صدای آرامش بخش عشق میگشتم در همون شب سرد و خیس که صدای باران دوباره منو یاد غریزه فراموش    شده ام طبیعت انداخت.یاد لذت بردن از سبزی درختان ,یاد خروش رودخانه ,یاد....

در همین افکار بودم و زیر باران بدون هیچ پوششی قدم میزدم و سعی میکردم لذت ببرم که مردی در انتهای کوچه ای تاریک نظرم رو جلب کرد سر کوچه ایستادم و آتشی که به طرز ماهرانه ای روشن کرده بود تا زیر باران خاموش نشود خیره شدم.در اون سکوت و تاریکی اول نور ضعیف آتش نظرم رو جلب کرد و بعد صدایی که از اعماق فضایی بیکران می آمد.ترسیده بودم میخواستم بروم اما ان صدا همان صدای جادویی که انگار داشت من را از خوابی طولانی بیدار میکرد ,ان صدا بود که نگذاشت برم .چند قدم جلو تر رفتم صدا واضح تر شد.صدایی غنی بود انگار داشت با کسی حرف میزد اما نمیتونستم کلمات را بشنوم ولی طنین صدایش من را متوجه موضوع میکرد داشت درد و دل میکرد اما با کی؟ من کس دیگری  رو نمیدیدم.شاید کسی یک جایی اون پشت مخفی شده بود.اما چرا؟

دوباره به طرف صدا جلو تر رفتم داشتم به انتهای کوچه تنگ میرسیدم که متوجه شدم ان صدای غنی و زیبا متعلق به سازی است که ان مرد تنهایی خودش را با نوای دل انگیزش پر میکرد. آتش  با جنب و جوش و رنگ های زیبایی که در آن شب سرد گرما میبخشید با نوای ساز مرد همراهی میکرد. جلوتر رفتم و جایی در کنار مرد نشستم من هم در کنار آتش نا خود آگاه به همراهی با صدای جادویی ساکسوفون مرد پرداختم اول با تکان های آرام سرم و بعد با باران و صدای ساز یکی شدم چشمهایم میخواست ادای آسمان را در بیارورد, شروع به باریدن کرد وگویی درون من سرد و تاریک و خیس میشد غوغایی در وجودم شده بود ان مرد حتی نیم نگاهی هم به من نینداخته بود اصلا نمیدانم متوجه حضور من شده بود یا نه؟شاید کور بود؟

مرد خیلی پیر نبود اما چهره ای پریشان داشت موهای بلند خاکستری و ریش کم پشتش با لپ هایی که در تمام مدت از هوای سرد پر میشد و  در ساکسوفون خودش میدمید اما در موقع خروج از دهانه شیپور مانند ساکسوفون, گرم بود,  صدای گرمی نیز ایجاد میکرد و  بخاری که نشان از بالا بودن حرارت اون داشت نمایان میشد.

داشتم به خواستم میرسیدم همان صدایی که برایم عشق را تداعی کند همان صدایی که خلاء طبیعت را پر کند اری همان چیزی بود که میخواستم یعنی تو این دنیایی که همش شده ماشین و دود و بوق و... میشود چنین آرامشی ایجاد کرد؟میشود یاد آور دنیای زیبا و اصیل طبیعت شد؟میشود سبزی درختان و خروش رودخانه و آسمانی پر ستاره رو مجسم کرد؟

آری من فهمیدم با این صدای جادویی میشود این کارها را انجام داد .شاید کسی که این ساز رو آفریده مثل من به دنبال چنین صدایی میگشته؟

شاید کسی که موسیقی رو خلق کرده مثل من فکر میکرده؟

اما مگر اولین موسیقی سمفونی طبیعت نبوده؟

پس خدا هم مثل من به دنبال این حس زیبا میگشته؟

من نمیدانم اما میدانم که اون شب با موسیقی زیبا و صدای زیبای ساکسوفون آن مرد دریافتم که هنوز طبیعت  کاملا کوچ نکرده و در کنار ما است. پس باید طبیعت را دریابیم تا کاملا نرفته.

صبح  روزبعد وقتی داشتم از مغازه ساز فروشی که از آن ساکسوفونی خریده بودم بیرون می آمدم مرد دیشبی از جلوی من رد شد به من نگاهی مهربان کرد ,بعد لبخندی ریز زد و رفت....

دوستان نظرات خودتون رو دریغ نکنید.سپاس.

 

 

 

ارسال شده در: , نظرات (4)




درباره وبلاگ


قصد دارم در این وبلاگ داستانهایی که در مورد موسیقی مینویسم قرار بدم.داستان میتونه ذهن آدم رو باز کنه و با دنیای دیگری آشنا کنه حالا اگر موضوع اون دنیای بزرگی مثل موسیقی باشه دیگه معلومه چی میشه. نظرات خودتون رو دریغ نکنید

ایجاد وبلاگ جدید | گزارش تخلف | نمایش لیست وبلاگ هاجامعه مجازی موسیقی ایرانیان